تبليغاتX
قبرستان جادوگران
مكان روح هايي كه شيطان آنها را خريده است
فصل6:"نکته ی فراموش شده"

هري بدون هيچ معطلي،نخي كه نامه با آن به پاي جغدش بسته شده بود را باز كرد و پشت نامه را خواند:از طرف مهتابي براي دارنده ي جاروي آذرخش

هري مي توانست حدس بزند كه چرا لوپين از اسم هاي مستعار استفاده كرده است.حتما" موضوع مهمي بوده و نمي خواسته كه كسي از محتواي آن با خبر شود.بنابراين تصميم گرفت كه به جاي امني برود و آنرا بخواند.با اشاره چشم به رون و هرميون نيز فهماند كه به دنبالش بروند.در راه هرميون پرسيد:

-هري اين نامه از طرف لوپينه؟

-آره.ولي با اسم مستعارش فرستاده.

وقتي به اتاقي رسيدند رون ابتدا داخل شد و زماني كه ديد كسي در اتاق نيست از دو نفر ديگر نيز خواست كه داخل شوند.هري كه تا آن لحظه پاكت نامه را نگشوده بود،آنرا باز كرد و مشغول خواندن شد:

 دارنده ي جاروي آذرخش

اميدوارم كه حالت خوب باشد.اگر آن چيزي كه برايم تعريف كردي حقيقت داشته باشد يعني كاپيتان تيم "وحشت" به" گوي طلايي" دست يافته باشد،تيم ما يعني تيم "ققنوس" بايد از تاكتيك جديدي استفاده كند.

مواظب خودت باش!

مهتابي

پي نوشت:تا چند روز ديگر جلسات تمرين براي اعضاي تيم در محل تعيين شده برگزار مي شود.

هري بارها و بارها نامه را خواند و به تحليل آن پرداخت:

-پس يعني داره اتفاقات بدي پيش مياد.

و پس از لحظه اي تفكر گفت:

-منظورش از اينكه "تيم ما بايد از تاكتيك جديدي استفاده كنه" چي بود؟

-هرميون طبق عادت هميشگي اش با خونسردي جواب داد:

-خب معلومه ديگه.يعني بايد دست به كار بشيم و هر طور كه شده اون انگشتر رو از ولدمورت پس بگيريم.

رون در حالي كه داشت از خنده مي تركيد گفت:

-هه... هه...هه...دوست...دوست داري بهش بگيم لرد ولدمورت عزيز ميشه لطفا" اون انگشتر رو به ما پس بدين.ما هم قول ميديم كه يك شكلات به عنوان جايزه به شما بديم! هان؟

-خيلي بي مزه اي.

هرميون اين را گفت و نگاه خشم آلودي به هري كرد كه چرا از او حمايت نمي كند.هري كه او را ديد به رون گفت:

-حق با هرميونه.البته اونجوري ها هم راحت نيست.ما بايد منتظر بشيم كه ببينيم طبق گفته لوپين كي محفل كار خودشو شروع مي كنه.

-خب خب خب.پس كه اين طور!

اين را جرج گفت و به همراه فرد از در وارد شد.معلوم بود كه آنها فالگوش ايستاده بوده اند.

رون با حالت طعنه آميزي گفت:

-يادم نمياد كسي شما دو تا رو دعوت كرده باشه.

فرد گفت:

-ما به دعوت احتياج نداريم داداش كوچولو!

جرج هم گفت:

-ضمنا" مثل اينكه يادت رفته ما هم ديگه عضو محفل هستيم.

رون گفت:

-ولي...

هري گفت:

-ولي نداره رون.اونهام ديگه از مان.

-و همچنين من.

اين صداي جيني بود كه در آن لحظه به آنها پيوست.

هري با لحن دلربايي گفت:

-البته!

جيني كنار هري نشست و بوسه اي بر لبانش زد.اين كار رون را كمي آزرده كرد.

هرميون با صدايي كه حسادت از آن بر مي خاست(در آن لحظه هري جيني را در آغوش گرفته بود)گفت:

-خب بهتره كه اين دو كبوتر عاشق رو با هم تنها بزاريم.

بقيه هم اين حرف را تاييد كردند و از اتاق بيرون رفتند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 12:42  توسط هادی | 
ادامه فصل5:"آشوب در پناهگاه"

سلام دوستان

واقعا" منو ببخشيد كه اينقدر دير آپ كردم.ولي قول مي دم كه دفعه بعد اينجوري نشه.اميدوارم از اين قسمت خوشتون بياد.نظر رو هم فراموش نكنيد.با تشكر

موفق باشيد و هري پاتريست!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

-هري؟

-چيه؟

-به نظر تو اون مي تونه لوپين رو پيدا كنه؟

رون نگراني آشكاري بر چهره اش نمايان بود.

-اميدوارم كه بتونه.

-به نظر تو اون الآن كجاست؟

-نميدونم.شايد تو پاتيل درز دار...

-شايد هم تو شيون آوارگان!

با اين حرف هردو خنديدند و راه افتادند كه به بقيه بپيوندند.در آنجا كنار هرميون و جيني نشستند كه با حالت غمناكي چمباتمه زده بودند.هري پس از ديدن آنها گفت:

-شنا چطونه؟نكنه يكتون قراره بميره؟!

جيني گفت:

-كاش حداقل يكيمون مي مرد.اين جوري باز يه هيجاني وجود داشت.ولي حالا چي؟نه كار خاصي داريم انجام بديم نه اتفاقي ميافته.تازه معلوم نيست كه محفل كي كارشو شروع مي كنه.

در آن لحظه جرج كه معلوم بود داشت به حرف هاي آنها گوش مي داد،جلو آمد و گفت:

-اين كه مشكلي نداره.چاره كار دست ماست.مگه نه فرد؟

فرد هم جلو آمد و گفت:

-البته كه هست.اگر هاگوارتز تعطيل شده دليل نميشه كه ما ديگه جادوگري رو بزاريم كنار.شما موافقين كه امروز با هم يه دست كوئيديچ خونگي بزنيم؟!

-آره.چي بهتر از اين!

هري چنان خوشحال شد كه سر از پا نمي شناخت.او مدتها بود كه فرصت بازي كردن نداشت و اين لحظه ي خوبي بود.او مي دانست كه خبري از گوي طلايي و بقيه توپ هاي بازي نيست ولي هر چي كه بود بهتر از هيچي بود.در آن لحظه فرد گفت:

-خب.پس حالا كه همتون موافقيد تا پنج دقيقه ديگه با جارو هاتون تو حياط پشتي باشين.

همه بلند شدند و به سويي رفتند.هري هم به سمت اتاق رون رفت تا جاروي محبوبش يعني آذرخش را بردارد.وقتي مقواي قهوه اي رنگ دورش را كنار زد،لبخندي بر لبش نشست.مثل هميشه جارويش انعكاس خاصي داشت كه چشم ها را جلب خود مي كرد.رون هم از اين قاعده مستثنا نبود و گفت:

-هري نگاش كن! مثل هميشس! چه برقي مي زنه!

هري كه نگاه حسرت بار رون را مي ديد گفت:

-دوست داري باهاش يه دوري بزني؟

-آره كه دوست دارم.ازت ممنونم هري!

رون البته پاك جارويش را نيز همراه خود آورد و با هم به سمت حياط پشتي منزلشان راه افتادند.در آنجا هري هرميون را ديد كه روي زمين نشسته بود و بقيه را تماشا مي كرد.جلو رفت و به او گفت:

-هرميون تو بالاخره نمي خواي جارو سواري رو ياد بگيري؟

-شايد يه زماني آره ولي الآن نه.

-چرا؟

-چون به نظر من به هيچ دردي نمي خوره.

-خود داني.ولي خودت يه روز مي فهمي كه به درد مي خوره يا نه.

هري اين را گفت و سوار آذرخش شد.هيچ فكرش را نمي كرد كه دوباره همان حس سبكي و آزاد بودن به او دست دهد.با سرعت اوج گرفت و سپس شيرجه رفت و از روي سر جيني گذشت.به همين خاطر او گفت:

-هي مواظب باش.داشتي سرمو مي كندي!

ولي هري اصلا" اين چيزها سرش نمي شد.با سرعت مانور مي داد و اين طرف و آن طرف مي رفت.پس از مدتي يادش افتاد كه به رون چه قولي داده.به همين خاطر روي زمين فرود آمد و آن را به او داد.رون هم خيلي خوشحال شد و به سرعت آن را گرفت و بالا رفت.مدتي او را تماشا كرد تا اينكه هرميون در سوتي كه در دستش بود دميد.معلوم شد كه او را داور كرده اند.همه آماده شدند و رون هم كه ديگر پايين آمده بود جاروي خودش را در دست گرفت.هرميون گفت:

-خيلي خب.همتون حاضريد؟

و وقتي همه اعلام آمادگي كردند گفت:

-كاپيتان ها با هم دست بدن.

اين اولين باري بود كه هري احساس كرد دستش در آستانه ي شكسته شدن نيست.زيرا در مسابقات داخلي هاگوارتز همه براي هم نوعي رقيب به حساب مي آمدند ولي در آنجا اين مسابقه جنبه دوستانه داشت.بنابراين هري لبخندي به پرسي زد.(دوقلوها و پرسي در يك تيم بودند و هري و رون و جيني در يك تيم)

وقتي اين كار نيز تمام شد سوت آغاز بازي زده شد.هري كه به ديدن يك شي طلايي در كوئيديچ عادت كرده بود حالا بايد دنبال يك چيز قهوه اي رنگ مي گشت چون آنها يك گردو را جادو كرده بودند تا پرواز كند و همچنين يك توپ بسكتبال مشنگي را به عنوان سرخگون و چند توپ بولينگ را به عنوان باز دارنده.(اين ها را از آقاي ويزلي گرفته بودند) و همينطور براي دروازه ها نيز از وسايل مشنگي استفاده كردند.

او باورش نمي شد كه پرسي اينقدر خوب بازي كند چون هنوز چيزي نگذشته بود كه او سرخگون را از بالاي سر رون با حالت كات داري وارد دروازه كرد و ده امتياز به دست آورد.در پاسخ اين كار نيز جيني از غفلت آنها استفاده كرد و گل زيبايي را به آنها زد.فرد كه عصباني شده بود گفت:

-قبول نيست.من حواسم نبود.

جيني هم گفت:

-به من چه.به هر حال گل قبوله.

بازي در دقايق بعد از آن متعادل بود.يعني اختلاف امتيازات بيشتر از بيست نمي شد.تا اينكه هري(كه مثل پرسي هم مهاجم بود و هم جستجوگر)آن گوي قهوه اي را لحظه اي ديد.با نگاهي به پرسي دريافت كه او هم متوجه آن شده است.بنابراين بر سرعتش افزود و در كنار پرسي قرار گرفت.لحظه اي همه نفس ها در سينه حبس شد تا اينكه هري باز هم نشان داد كه همتايي در كوئيديچ ندارد و دستش را به عنوان پيروزي بالا آورد.با اين كار بازي تمام شد و همه حتي اعضاي تيم مقابل نيز او را تشويق كردند.اما اين خوشحالي ديري نپاييد چون كه هدويگ با نامه اي از لوپين از راه رسيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 13:6  توسط هادی | 
فصل5:"آشوب در پناهگاه"

 

نزديكي هاي صبح هري(كه در اتاق رون خوابيده بود) با صداي ترقه مانندي از خواب پريد و وقتي دور و بر خود را نگاه كرد يك جفت چشم قلمبه را ديد كه داشت او را نگاه مي كرد.هري جيغي كشيد و باعث شد كه رون هم از خواب بپرد و با ديدن آن صحنه او نيز وحشت كند.هري بلافاصله چوبدستيش را بالا آورد و فرياد زد:

-ديفن...

-نه ارباب اين كارو نكن!

با نزديك شدن آن شيء عجيب به هري تازه آن موقع بود كه فهميد او كسي نبوده جز داربي جن خانگي هاگوارتز.

-داربي ! تو اينجا چيكار مي كني؟

ولي گويي او اصلا" اين حرف را نشنيد و داشت زير لب با خود چيزهايي مي گفت:

-من ارباب را ترساند.من اون را از خواب بيدار كرد.من بايد مرد...

-اين چه حرفهايي كه مي زني؟...نه!

هري اين را گفت و به سرعت به سمت او رفت كه داشت خودش را از پنجره به بيرون پرت مي كرد.در آخرين لحظه بازويش را گرفت و او را كشيد.

-نه ارباب بگذار داربي تنبيه شه !

-نه نمي ذارم.ولي الآن بايد بهم بگي چرا اومدي اينجا؟

-رون كه گويي تازه فهميده بود اوضاع از چه قرار است حرف هري را تاييد كرد.

-باشه داربي گفت.

-خب ما منتظريم.

او با حالتي كه حاكي از ترس بود(و هري هيچ آن را دوست نداشت) حرفش را ادامه داد:

-داربي چيزهايي فهميد.خيلي وحشتناك...

هري با صداي بلندي گفت:

-در رابطه با چي؟ هان؟بگو!

-در رابطه با...در رابطه با لرد سياه...

پس از گفتن اين نام طوري زبانش را گاز گرفت كه قسمتي از آن كنده شد و خون فواره كرد.داربي وحشت زده به اين طرف و آن طرف اتاق مي دويد و فرياد مي زد.هري او را گرفت و وردي را اجرا كرد كه زبانش دوباره مثل اولش شد.وقتي كمي آرام شد هري گفت:

-تو چي فهميدي داربي؟چي؟

پس از كمي مكث طوري كه به زحمت صدايش شنيده مي شد گفت:

-داربي رفته بود سر قبر دامبلدور...داشت برايش دعا مي كرد.كه ناگهان افراد نقابداري با كسي كه داربي وحشتناك تر از او را نديده بود ظاهر شدند.داربي ترسيد و زود خود را لاي علف ها پنهان كرد.آنها...آنها...

-اونا چي؟بگو !

-آنها قبر دامبلدور را باز كردند و...و چيزي را از درون آن برداشتند.

-چي؟از قبر دامبلدور؟ اون فرد ولدمورت بود؟

-ارباب اسم او را نگو.داربي نديد كه چي برداشت ولي بعد از برداشتن آن او بسيار شاد شد.خيلي...

هري مات و متحير به داربي خيره شده بود.در مغزش دنبال نشانه اي مي گشت ولي انگار خالي خالي بود.به رون نگاه كرد. ديد او هم دست كمي از خودش ندارد.سعي كرد تمركز كند بنابراين بر روي تخت نشست چيزهايي را در ذهنش گذراند:

-ولدمورت رفته بود سر قبر دامبلدور.اونو باز كرد.چيزي رو برداشت.دامبلدور رو با وسايلش دفن نكردند پس حتما" چيزي بوده كه هميشه همراه اون بوده.

-خودشه!

رون چنان با شور و شعف اين را گفت كه هري از جا پريد.

-چي خودشه؟

-چيزي كه هميشه همراه اون بوده.معلومه ديگه اون اين اواخر يه انگشتر سياه رو به دست داشت.

يه انگشتر سياه، هري را به ياد تمام چيزهايي انداخت كه درون قدح انديشه ديده بود.

-ولي اون انگشتر ديگه به درد نمي خورد چون خود دامبلدور گفته بود كه اون رو نابود كرده.

-شايد ولدمورت مي خواد دوباره اونو هوركراكس كنه.

هري كه انگار داشت راجع به نوشابه صحبت مي كرد گفت:

-نه نميشه.چون اون تمام روحشو مصرف كرده روح اضافي كه نداره.

 -پس يعني اونو براي چي مي خواسته؟

-من نمي دونم.ولي حتما" لوپين مي دونه.

سپس بي درنگ از كيفش قلم و كاغذي بيرون آورد و اين گونه نوشت:

لوپين عزيز

متاسفانه اتفاق بدي پيش اومده.در رابطه با ولدمورت.داربي وقتي رفته بود سر قبر دامبلدور ديده كه مرگخواران و ولدمورت دارن به سمت اونجا ميان.اون ديده كه اونها از تو قبر دامبلدور يه چيزي رو ورداشتن.ولي نفهميده چيه.ما احتمال مي ديم كه همون انگشتر سياه بوده.تو نظرت چيه؟جواب اين نامه رو برامون بفرست

هري

هري به سرعت به سمت هدويگ رفت و نامه را به پايش بست.سپس رو به او گفت:

-هر طور شده لوپين رو پيدا كن و اين نامه رو بده بهش.

هدويگ فشار اندكي به دست هري داد و پرواز كرد.هري تا لحظه اي كه او محو شود،تماشايش كرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 10:21  توسط هادی | 
ادامه فصل4:"پریوت درایو،شماره 4"

سلام دوستان

من قبل از اينكه بخواهم ادامه داستان را بنويسم بايد نكته اي را متذكر شوم.اينكه چند روزي از پست آخرين مطلب مي گذرد ولي حتي يك نظر هم موجود نيست.خب اگر اين مطالب نقصي دارند شما به من اطلاع دهيد تا آنها را درست كنم.اگر هم كه خوب هستند كه چه بهتر.پس منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

موفق باشيد و هري پاتريست!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

-اه...ريموس عزيز! چه عجب به ما هم سر زدي؟

-راستش قضيه ش مفصله.هوا خيلي سرده.دعوتم نمي كني بيام تو؟

-معلومه كه چرا.

-متشكرم.

لوپين خود را به كنار شومينه رساند و مشغول گرم كردن خود شد.لحظه اي بعد خانم ويزلي با يك سيني پر از كلوچه خانگي به استقبالش رفت و خودش نيز كنار او نشست.مدتي سكوت برقرار بود تا اينكه خود لوپين آن را شكست:

-راستي مالي،حتما" تا حالا فهميدي كه هاگوارتز تعطيل شده،نه؟

-آره.ولي واقعا" نمي شد كاري كرد؟

-من كه هر كاري از دستم بر ميومد كردم.ولي چه مي شد كرد؟مدرسه كه بدون معلم مدرسه نيست.

-آره حق با تو هست.

-بچه ها كجان؟اتفاقا" يكي از دلايل اومدن من به اينجا آموزش به اونهاست.

-جدي مي گي؟اين خيلي عاليه.الآن مي رم صداشون مي كنم.

پس از مدتي همه آنها آمدند.لوپين با ديدن پرسي(او هم مانند هري كه اولين بار پرسي را ديده بود شگفت زده شد)چنان به استقبالش رفت كه گويي ديروز با هم در رستوران غذا خورده بودند.پس از چندي خوش و بش آنها با هم تمام شد او به جاي اول خود آمد و شروع به صحبت كرد:

-خب حتما" همتون دوست داريد كه بدونيد چرا من اومدم اينجا.اولين دليلش اين بود كه من مي خوام به شما درس دفاع در برابر جادوي سياه رو آموزش بدم.البته اگه خودتون هم بخواين.

همه حرف او را تاييد كردند و از اين بابت خيلي خوشحال شدند.

-دوم هم اينكه حتما" شما فهميدين كه هري عضو محفل ققنوس شده.خوب مي دونم كه شما هم دوست داشتيد و داريد كه عضو مي شديد.ولي بنا به دلايلي اين كار انجام شدني نيست.مهمترين اونها اينه كه من مطمئنم مادرتون با اين كار مخالفه.مگه نه مالي؟

-نه!

لوپين كه جا خورده بود گفت:

-يعني چي كه نه؟

-ريموس، اون زمان هايي كه من مخالفت مي كردم به اين دليل بود كه اونها خيلي كوچيك بودن.ولي الآن ديگه براي من ثابت شده كه توانايي اين كارو دارن.اونها بارها كنار هري به مبارزه با ولدمورت رفته اند.(هيچ كس پس از شنيدن نام ولدمورت واكنشي نشان نداد)اگه تو موافق باشي من هم موافقم.

-خيلي خوبه.يعني عاليه! اينجوري افراد بيشتري در اختيار داريم. ولي هرميون؟

-بله؟

-تو چي؟آيا پدر و مادرت راضي هستند؟

-اونها كه مشنگن.اصلا" نمي دونن كه محفل چي هست.

-خيلي خب.پس مي مونه نكته آخر.

وقتي همه حواس ها به او جمع شد گفت:

-حدس مي زنيد محل جديد محفل كجاست؟

هري گفت:

-مگه همون جاي قبلي نيست؟

-نه بابا! اون كريچر احمق نمي دونم چطوري ولي محل ما رو لو داد.به هر حال اونجا ديگه از دست رفته محسوب ميشه.ولي محل جديد محفل يه جايي هست كه دامبلدور طلسم هاي زيادي رو اونجا اجرا كرده و اتفاقا" هري هم زياد به اونجا ميره.خانه دورسلي ها.

همه تعجب كرده بودند كه چطور ممكن است لوپين همچين حرفي بزند.او آنها را ساكت كرد و ادامه داد:

-هري فراموش كرده بود كه مطلبي را به شما بگويد كه الآن من به شما مي گويم.خاله هري يعني پتونيا دورسلي يك جادوگر مطرد هست.اون داشت به زندگي مشنگ ها عادت مي كرد كه هري رازش رو فهميد.به نظر من اون كه خودش هم از ولدمورت و مرگخوارانش ضربه خورده،حالا خوشحال مي شه كه خونه ش رو در اختيار ما بگذاره.خب سوالي ندارين؟

وقتي كه كسي جواب نداد به سمت درب ورودي رفت و گفت:

-خيلي مواظب خودتون باشين.چون ديگه الآن شما افراد مهمي هستين!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 12:46  توسط هادی | 
فصل4:"پريوت درايو،شماره 4"

هري واقعا" باورش نمي شد كه رون دوباره، بعد از اين كه با هم آشتي كردند،با او قهر كند.اصلا" فكر نمي كرد كه خبر عضو شدن او در محفل ققنوس آنقدر رون را نا راحت كند و اين اتفاقات رخ بدهد.لحظه اي فكري به ذهن هري آمد كه رون چقدر بچه است.زيرا خود او در سال پنجم سرپرست دانش آموزان گريفندور شده بود و هري حتي قدري هم به او حسادت نكرده بود.ولي هري زود اين فكر باطل را از ذهنش خط زد و تصميم گرفت هر طور كه شده دوباره با رون آشتي كند.او روي يكي از مبل هاي اتاق خواب نشست و سخت مشغول فكر كردن شد.اما هرچه فكر كرد چيزي به ذهنش نرسيد.بنابراين تصميم گرفت كه بعد از خوردن صبحانه از هرميون و جيني هم كمك بگيرد.او به سمت آشپزخانه راه افتاد و با خود گفت كه چه خوب مي شد اگر رون،دوباره برايش نامه اي مي نوشت.او اميدوارانه نگاهي به همان مكان قبلي كرد اما اثري از نامه نبود.با دلخوري وارد آشپزخانه شد و كنار هرميون نشست.هري خواست كه حرفش را به او بزند ولي به ذهنش رسيد كه اگر اين كار را بعد از صبحانه بكند بهتر است.او متوجه غيبت رون هم شد و حدس زد كه او براي اينكه هري را نبيند زودتر صبحانه اش را خورده است.هري آنقدر سرش به اين افكار گرم شده بود كه فراموش كرده بود به بقيه سلام كند و وقتي كه خانم ويزلي به او سلام كرد حسابي خجالت زده شد.همه صبحانه شان را خوردند و در اين بين جيني هم با حالت خواب آلودي به آنها ملحق شد:

-اه... سلام هري.شما صبحونه خوردين؟

-آره.تو پس چرا نيومدي؟

-خب راستش رو بخواي بعد از اينكه...بعد از اينكه هاگوارتز...

او نگاهي به هرميون كرد تا مطمئن شود مبادا دوباره زير گريه بزند و وقتي خيالش راحت شد ادامه داد:

-بعد از اينكه هاگوارتز تعطيل شد.خب مي دونيد من يك سال از شما پايين ترم،فرد و جرج تصميم گرفتن كه به من يه چيزايي رو ياد بدن.ديشب هم تا دير وقت مشغول اين كار بوديم.

هرميون با خوشحالي گفت:

-فكر خيلي خوبيه جيني!

هري فكر كرد كه آن لحظه براي گفتن حرفش خوب است و گفت:

-اا...ببخشيد.من مي خواستم به شما يه چيزي بگم.

-چه چيزي؟

-خب من ديدم كه اين جوري نميشه من و رون مدام با هم دعوا كنيم.من فكر كردم كه يه راه حلي پيدا كنم تا دوباره با هم دوست بشيم.ولي هيچ چيزي به فكرم نرسيد.براي همين هم مي خواستم از شما كمك بگيرم.

جيني با خرسندي گفت:

-هري تو اينو جدي مي گي؟من فكر مي كردم تو ديگه امكان نداره با رون دوست بشي.ولي اگه واقعا" اينو مي خواي بسپارش به من.نا سلامتي رون برادر منه.

هري با شگفتي تمام در آن روز رون را ديد كه به او لبخند زد و گفت:

-هي هري! با يكم دانه همه مزه بارنابات چطوري؟

و وقتي هري گفت كه آنها را از كجا آورده،گفت:

-خب يكم از سال پيش تو جيبم مونده بود.

هري با خود فكر كرد اتفاقي بهتر از اين نمي تواند پيش بيايد ولي خوب تر از آن زماني رخ داد كه لوپين به پناهگاه آمد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:46  توسط هادی | 
ادامه فصل3:"حسادت ويزلي ها"

هري برخلاف روزهاي گذشته كه مجبور بود صبح زود از رختخواب بلند شود،آن روز تقريبا" تا ظهر استراحت كرد.وقتي بلند شد دور و بر خودش را نگاه كرد و متوجه شد غير از خودش و هدويگ كس ديگري در آن اتاق نيست.از تخت بلند شد و راه آشپزخانه را در پيش گرفت.ولي قبل از اينكه به آنجا برسد چيزي توجهش را جلب كرد.بر روي زمين پاكت نامه اي بود كه روي آن با خط خرچنگ قورباغه اي نوشته شده بود براي هري

.او درنگ نكرد و پاكت را از روي زمين برداشت.آن را باز كرد و خواند:

هري عزيز،

من به نمايندگي از همه مي خواستم بابت اتفاق ديشب از تو عذر خواهي كنم.اميدوارم تو هم ما را ببخشي.

رون

هري با ديدن اين نامه،گويي تمام دنيا را به او داده اند.او با سرعت به سمت آشپزخانه رفت و ديد كه همه اعضاي خانواده ويزلي با ورود او شروع به شادماني كرده اند.هري خيلي خوشحال شد و فهميد كه خانم ويزلي بچه هايش را خيلي خوب مي شناسد.چون كه حرف او در مورد بهبود قضيه ديشب درست از آب در آمده بود.جيني اولين نفري بود كه خود را به هري رساند و خود را به بغل او انداخت.وقتي اين كار با تعجب آقا و خانم ويزلي روبرو شد.او سريعا" گفت:

-راستش من يادم رفت يه چيزي رو به شما بگم.ما (به خودش و هري اشاره كرد)با هم ديگه صميمي شديم!

خانم ويزلي با لبخندي بر لب گفت:

-اوه... منو باش كه فكر مي كردم هري عاشق يكي ديگس.پس كه اين طور.مباركه!

همه شروع به كف زدن كردند و هري هم بي صبرانه منتظر آوردن غذا بود.پس از صرف ناهار همه با هم مشغول صحبت كردن شدند.رون هم سرش را به جلو خم كرد و به هري گفت:

-حالا ميگي هاگوارتز تعطيل شده چيكار كنيم؟

هري شانه هايش را به علامت ندانستن بالا برد.جدا" بايد چكار مي كردند؟سوالي كه هيچ وقت دوست نداشت به آن فكر كند.اينكه بعد از تعطيلي هاگوارتز چكار كند.بقيه هم به جز فرد و جرج همين حس را داشتند.هري به آن دو نگاه كرد كه طبق معمول در حال دلقك بازي بودند. لحظه اي به آنها حسادت ورزيد.چون كه آنها براي خودشان شغل پيدا كرده بودند و اصلا" احتياجي به ادامه تحصيل نداشتند.ولي هري چرا.او مي خواست كارآگاه شود.در اين فكر ها بود كه ناگهان هرميون هم به جمع آنها پيوست.نوك دماغش سرخ شده بود و معلوم بود كه حسابي گريه كرده.

-س...س...سلام هري.

-سلام.تو مگه اينجا بودي؟

-آ..آره.

-پس چرا من تو رو نديدم؟

در اين لحظه رون به ميان حرف آنها پريد و گفت:

-چون كه خودشو تو اتاق حبس كرده بود و مدام گريه مي كرد.

-ولي چرا ؟

هري كنجكاوانه اين سوال را پرسيد و اين بار هم رون بود كه با لحني اندوهگين پاسخش را داد:

-خب. آخه اون هم فهميده كه هاگوارتز تعطيل شده.

با اين حرف هرميون طاقت نياورد و دوباره شروع به گريه كردن كرد و حرف هاي بي معني نيز بر زبان آورد:

-شماچطور مي تونيد؟بي غيرت ها...بي ...

هري مي توانست تصور كند كه اين واقعه براي هرميون چقدر وحشتناك تر است.زيرا او دانش آموز زرنگي بود و درس خواندن اهميت زيادي براي او داشت.هري به ياد حرفهاي لوپين كه در آن ديدار به او گفته بود افتاد و فكر كرد خوب است آنها را براي آن دو نيز تعريف كند.پس از گفتن تمامي آنها هرميون كه مشخص بود آرام تر شده رو به هري گفت:

-هري! يعني تو مطمئني كه  سال هفتم اهميت چنداني نداره؟

-آره.مطمئنم.

هرميون با لبخندي كه حاكي از رضايت بود گفت:

-خب پس اگر او همچين حرفي را زده من قبول مي كنم.چون كه او صلاح و خوشبختي ما را مي خواهد.راستي هري! واقعا" از شنيدن اينكه تو عضو محفل شدي خوشحالم.باور كن.

هري گفت:

-ممنونم.ولي دوست داشتم تو و رون هم ...

او نيم نگاهي به رون كرد.يك لحظه جا خورد.رون با نگاهي غضبناك در حال نگريستن به او بود.

-اا...رون؟اتفاقي افتاده؟

-نه خير آفاي عزيز دور دونه!

-چي؟!

ولي رون جواب او را نداد و با حالت قهر آلودي از آنجا خارج شد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 14:40  توسط هادی | 
فصل3:"حسادت ویزلی ها"

هری هیچ وقت حتی در خواب هم نمی توانست تصور کند که هاگوارتز تنها جایی که به امیدش زنده بود، روزی تعطیل شود.انگار دنیا دیگر مفهومی نداشت.به یاد حرف های لوپین افتاد:بعد از مرگ دامبلدور...آخر چرا.چرا دامبلدور باید می مرد؟چرا جلوی مشکلات ایستادگی نکرد؟چرا در این زمان که هری بیش از پیش به او احتیاج داشت تنهایش گذاشت؟

این سوالاتی بود که مدام در ذهن هری تکرار می شد و او را لحظه ای آرام نمی گذاشت.در واقع آرامش دیگر معنایی نداشت.هری با احساس سنگینی چیزی روی پاهایش به خود آمد.او هدویگ بود که گویی آمده بود تا نجات بخش هری از آن افکار باشد.

-هری!نمی خوای بیای صبحانه بخوری؟

این صدای خاله پتونیا بود که از پشت در او را صدا می زد.

-چرا الآن میام.

هری هدویگ را در قفسش گذاشت و به طرف در رفت.خاله پتونیا هنوز پشت در ایستاده بود و با لبخندی بر لب از هری خواست که به آشپزخانه بروند.در آنجا دادلی و عمو ورنون نیز بودند.هری متوجه شد رفتار آنها به مراتب بهتر از قبل شده است.برای مثال دادلی رو به هری گفت:

-می خوای یکم از نون برشتم بهت بدم؟

و یا عمو ورنون گفت که:

-هری باید واست چند دست لباس تازه بخریم.این ها دیگه خیلی کهنه شدن.

این اولین بار بود که هری از بودن در خانه شماره ۴ پریوت درایو احساس لذت می کرد.برای همین وقتی شب شد و خانواده ویزلی برای بردن هری به آنجا آمدند،از دلتنگي هري براي آنها تعجب كردند:

-هي هري!مطمئني كه حالت خوبه؟اونها همون دورسلي هايي هستند كه تو ازشون متنفري ها!

-هري معلومه كه فشار روحي رو تو زياد بوده.دركت مي كنم!

-بچه نكنه چيز خورت كردن!

و در آخر،پرسي كه حتي بودنش در كنار آنها سوال برانگيز بود با لحن هميشگي اش تاييد كرد:

-بله احتمالا" آنها قصد داشته اند كه از شر هري خلاص شوند...

-نه بابا! اين طوري ها هم نيست.

-پس چه طوري؟

اين اولين حرفي بود كه جيني به زبان آورد و هري ناگهان دلش خالي شد.

-خب راستش رو بخواين قضيه اش مفصله.بعدا" براتون تعريف مي كنم.

-باشه بهتره كه راه بيافتيم.

هري متوجه شد كه آنها توسط يك رمزتاز به آنجا آمده اند.البته خودش هم همين حدس را مي زد.صداي آقاي ويزلي به گوش مي رسيد كه مي گفت:

-همه حاظرين؟با شمارش من۳...۲...۱...

هري دوباره قلاب نامريي زير شكمش را احساس كرد كه او را به جلو مي راند.پس از گذشت مدت زمان كمي به پناهگاه رسيدند.پس از اينكه همه حالشان جا آمد،خانم ويزلي به بچه ها اشاره كرد كه به اتاق خواب هايشان بروند.سپس رو به هري كرد و گفت :

-البته تو بمون هري.باهات كار دارم.

-مامان پس چطور هري مي تونه بمونه ولي ما بايد بريم هان؟

رون اين حرف را زده بود و دوباره ادامه داد:

-حتما" بازم چيزايي كه اگه ما بفهميم شب خودمونو خيس مي كنيم.نه؟

خانم ويزلي با اقتدار گفت:

-حرف نباشه.فردا خودتون همه چيز رو مي فهمين.حالا ديگه برين بيرون.يالا.

فرد در گوش رون چيزي گفت كه باعث خوشحالي او شد سپس همه از آنجا بيرون رفتند.

هري گفت:

-خب چه چيزي بود كه مي خواستين به من بگين؟

-راستش هري اتفاق بدي افتاده.ميدوني...هاگوارتز...

-آره مي دونم.هاگوارتز تعطيل شده.

-چي شده؟!

صداي فرياد دوقلوها و رون و جيني هري را متوجه اين كرد كه آنها از گوشهاي انشعاب پذير استفاده مي كرده اند.هر چهار تاي آنها به داخل آشپزخانه هجوم آوردند و با هم شروع به صحبت كردند:

-برو بابا! شماها عقلتونو از دست دادين!

-بگين كه اين يه شوخي بي مزه س.

-آخه چطور ممكنه ...

-بس كنيد!

خانم ويزلي با فرياد خود آن صدا ها را خاموش كرد و پس از اينكه به همه چشم غره رفت ادامه داد:

-واسه همين بود كه مي خواستم شما نفهمين.آن قدر بي جنبه هستين.ديدين هري چه راحت اين قضيه رو پذيرفت.

هري پيش خود فكر كرد كه همچين راحت هم نبوده.بچه ها كه گويي هنوز جوابشان را نگرفته بودند،هاج و واج به آن دو نگاه مي كردند.سپس رون شروع به حركت كرد و بقيه هم پشت سرش راه افتادند.هري هم خواست به دنبال آنها برود كه ناگهان رون گفت:

-اگه يه قدم ديگه جلو بياي طلسمت مي كنم.

سپس راه افتاد و در راه پله ناپديد شد.خانم ويزلي با ديدن اين صحنه جلو آمد و به او گفت:

-اشكالي نداره عزيزم.اونها فكر مي كنن تو مقصري.ولي من مطمئن هستم فردا صبح با تو خوب ميشن.امشب هم مي توني در يك اتاق ديگه بخوابي.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:55  توسط هادی | 
ادامه فصل2:"بازگشت محفل ققنوس"

-يعني...پس شما كه خودتان جادوگر بوديد چرا از پدر و مادر من تنفر داشتيد؟

-خب...راستش رو بخواي من به اين خاطر از اون ها متنفر بودم كه اونها همين طور از دنياي جادويي صحبت مي كردند و من به آنها حسادت مي كردم.فقط همين.هري راستي اين رو هم بگذار به تو بگم.اين كه دليل اين كم توجهي ها به تو چي بود.من مي خواستم با دوري كردن از تو كاملا" فراموش كنم كه روزي من هم مانند تو بوده ام.

-پس تنها دليلش همين بود؟

-آره. باور كن.

هري يادش افتاد كه امروز با پروفسور لوپين ديدار دارد و با خود گفت كه بهتر است از خال اش اجازه بگيرد:

-اا...خاله؟

-بله عزيزم؟

هري چنان ذوق كرده بود كه در پوست خود نمي گنجيد و با لحني كه محبت در آن موج مي زد حرفش را ادامه داد:

-خب...من امروز بايد با يكي از استادانم ديداري در مقابل شومينه داشته باشم.از نظر شما ايرادي ندارد؟

-معلومه كه نه.اتفاقا" خوشحال هم مي شم.

-ممنونم.

هري بلند شد و به ساعت نگاه كرد.5 و 45 دقيقه بود.خيلي مشتاق بود تا بداند قرار است چه چيزهايي بين آنها رد و بدل شود.سعي كرد آنها را پيش خودش تصور كند:

 چند جادوي دفاعي،چيزهايي در مورد ولدمورت،روش هاي مبارزه و شايد هم كمي پند واندرز.

هري به ساعت نگاه كرد.ديگر فرصتي نمانده بود.خود را به پايين پله ها و از آنجا به جلوي شومينه رساند.به موقع رسيده بود چون توانست سر پروفسور لوپين را در ميان آتش ببيند.هري سلام كرد و او هم جواب سلامش را داد و شروع به حرف زدن كرد:

- هري! واقعا" خوشحالم كه حالت خوبه.ا..م ببين حتما" تعجب كردي كه من چرا به اينجا اومدم.آره؟

- خب آره.

-ببين من يه خبر خوب دارم و يه خبر بد.كدوم يكي رو اول بگم؟

-اول خبر خوب.

-باشه.ببين ما تصميم گرفتيم كه محفل ققنوس رو دوباره تشكيل بديم. اين دفعه تو هم عضوي از اون هستي.البته اگر خودت هم قبول كني.

-معلومه كه قبول مي كنم.

-خوبه.

-و خبر بد.هري قبل از اينكه بهت بگم به من قول بده كه لا اقل زياد عصباني نشي.قبوله؟

-باشه قبوله.

هري دل تو دلش نبود.از خدا مي خواست كه براي دوستانش اتفاقي نيافتاده باشد.

-اا...هري متاسفانه هاگوارتز تعطيل شده.

-چي؟

همچين چيزي امكان نداشت.حتما" لوپين داشت با او شوخي مي كرد.

-بگو كه داري شوخي مي كني.بگو!

-نه هري اين يك واقعيت تلخه.بازم متاسفام.ما سعي خودمونو كرديم ولي نشد.

-همين! اصلا" چرا اين اتفاق افتاد؟

-چون كه هيچ كس حاضر نبود به جاي دامبلدور مدير بشه و حتي معلم ها هم دل و دماغي براي آمدن سر كلاسها نداشتند.

لوپين گويي مي خواست فضا را آرام تر كند و افزود:

-تازه شما سال ششمي ها كه شانس آورديد. .چون كه در سال هفتم تقريبا" همان مطالب سال ششم تدريس مي شود ولي كوچكتر ها رو چي مي گيد كه بايد تو خونه درساشونو ادامه بدن.

خب هري من بايد برم.خيلي كار دارم و...واي خدا! داشت يادم مي رفت.ويزلي ها فردا ميان دنبالت تا باهاشون بري پناهگاه.خوشحال نشدي؟

هري كه از شنيدن آن خبر هنوز هم ناراحت بود گفت:

-چرا.

-باشه من ديگه بايد برم.تو محفل مي بينمت.خداحافظ.

هري سر لوپين را ديد كه در آتش شومينه نا پديد شد و هري را با هزاران سوال تنها گذاشت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 10:30  توسط هادی | 
فصل2:"بازگشت محفل ققنوس"

[تق تق تق]

-هی تن لش پاشو صبح شده.

طبق معمول این عمو ورنون بود که هری می بایست هر روز با صدای نکره اش بیدار می شد.هری ابتدا کمی گیج بود ولی بعد که کمی گذشت فهمید که چرا آنجا است.او عینکش را به چشم زد و به دنبال عمو ورنون به راه افتاد.در راه بدجوری شکمش قار و قور می کرد چون از دیشب هیچ چیزی نخورده بود.بنابراین قدم هایش را تند کرد تا زودتر به آشپزخانه برسد.وقتی به آشپزخانه رسیدند اولین چیزی که توجه او را به خود جلب کرد دادلی بود که با اشتهای زیادی در حال خوردن حلیم بود و اصلا" متوجه حضور هری در آنجا نشد.هری بر روی یکی از صندلی ها نشست که ناگهان به یاد آن چیزهایی که دیشب در انباری دیده بود افتاد.نزدیک بود که آن را بر زبان بیاورد که یادش افتاد فقط همین را کم دارد که عمو ورنون دوباره او را تنبیه کند.پس صبر کرد تا او به سر کار برود و همچنین دادلی نیز به خوردن مشغول شود.سپس آرام به سمت خاله پتونیا رفت و با یکی از اهم های دلورس آمبریج توجه او را به خود جلب کرد.

-اهم...اهم

-چته نکنه داری خفه میشی؟

-نه من...من فقط می خواستم یه چیزی بپرسم.

-من اصلا" وقت ندارم.

-ولی خیلی مهمه.

-گفتم که من وقت ندارم.

-ولی...

-ولی نداره حالا برو.یالا دیگه.

-آخه در رابطه با جادوگر بودن شماست.

هری دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و این حرف از دهانش پرید.

-تو چی گفتی؟پسره کثافت!فکر کردی منم مثل خودتم؟

-ولی من اون مدال رو دیدم.

-کدوم مدال؟

-همون مدالی که به خاطر شجاعت گرفته بودین.

ناگهان رنگ از رخسار او پرید.زیر لب داشت با خود چیز هایی را زمزمه می کرد و پس از مدتی با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:

-پس تو همه چیز رو فهمیدی آره؟

-آره تقریبا".

-باشه برات تعریف می کنم ولی به یه شرطی.

-چه شرطی؟

-اینکه هیچ کس بویی نبرد.

-باشه قول می دم.

خاله پتونیا با حرکت دست از هری خواست که به طبقه دوم بروند.وارد اتاقی شدند و در را بستند.خاله پتونیا در گوشه ای نشست و هری را ورانداز کرد.سپس رو به او گفت:

-اول از همه بگو ببینم تو کجا اون مدال رو دیدی؟

-خب من وقتی دیشب تو انباری زندانی بودم چشمم به اون مدال افتاد ولی فقط اون نبود بلکه یه چوبدستی و کلی چیز جادویی دیگه هم بود.

-آره یادم نبود اونارو اونجا گذاشتم.چون که واسه خیلی وقت پیشه.خب به هر حال تو که فهمیدی.

سپس یک بار دیگر هم از هری قول گرفت که چیزی نگوید و وقتی مطمئن شد شروع به گفتن کرد:

-اون روزها خیلی خوب یادم میاد.منم مثل تو در هاگوارتز درس می خوندم.یه شاگرد خیلی زرنگ بودم.تا سال هفتم فرا رسید.وقت ترک مدرسه و پیدا کردن کار بود.من چون در درس ریاضیات جادویی قوی بودم در بانک گرینگوتز مشغول به کار شدم.تا اینکه...

هری مشتاقانه پرسید:

-تا اینکه چی؟

-تا اینکه اون روز شوم فرارسید.مرگخوارها به بانک حمله کردند و کلی طلا و چیزهای دیگه سرقت کردند.نمی دونم چرا همه منو مسئول این کار می دونستند.خلاصه در دادگاه رای دادند که من باید برای همیشه از دنیای جادویی بیرون برم.واقعا" وحشتناک بود.ولی کاری نمی شد کرد.از اون موقع من مثل مشنگ ها زندگی می کردم.والآن هم که اینجا هستم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 12:39  توسط هادی | 
ادامه فصل1:"آخرین دیدار"

هری صبر کرد تا هم شهردار و هم دورسلی ها بروند سپس بدون اینکه کسی متوجه بشود از همان راهی که پایین آمده بود به بالا رفت.بی معطلی جغدش را بازرسی کرد تا مبادا آسیبی دیده باشد.سپس پاکت قهوه ای رنگی که به پایش بسته شده بود را بدست گرفت. روي آن نوشته شده بود: برسد به دست هري پاتر .هري آن را گشود و متن نامه را که با جوهری سبز رنگ نوشته شده بود ، خواند.

هري عزيز,

من مي خواهم فردا راس ساعت 6 بعد از ظهر در جلوي شومينه حاضر باشي.ضمنا"متاسفم كه از  جغدت براي رساندن اين نامه استفاده كردم. 

ريموس لوپين

هری لحظه اي به فكر فرو رفت.يعني چه چيزي بود كه لوپين بايد به او مي گفت؟ 

-ای دیوونه!

عمو ورنون در را به دیوار کوبید و با خشمی وصف ناپذیر وارد اتاق شد.چهره اش مانند لبو سرخ شده بود و دوست داشت هری را هما لحظه ببلعد.سپس همان طور که آب دهانش به صورت هری می پاشید گفت

-این دیگه چه افتضاحي بود؟تو...تو مگه نمي دونستي كه نبايد بياي پايين؟مي خواستي آبروي منو ببري آره؟

بعد لحظه اي هري را ور انداز كرد و چون ديد هري هيچ جوابي نمي دهد گفت:

-باشه،باشه حالا لال شو.ولي امشب حق نداري شام بخوري و هم چنين بايد تو انباري بخوابي.

هري تا آن موقع انباري خانه دورسلي ها را نديده بود ولي احتمال مي داد كه جايي بدتر از آنجا وجود ندارد.حدسش هم درست بود.آن انباري كه احتمالا" سالها بدون استفاده بوده حالا مي بايست زندان هري مي شد.عمو ورنون لحظه اي در جلوي در تاني كرد و سپس با صدايي كه خباثت در آن موج مي زد گفت:

-شب خوبي داشته باشي!

و در را قفل كرد و هري را تنها گذاشت.هري ابتدا هيچ چيزي را نمي توانست ببيند ولي پس از گذشت چند دقيقه چشمش به تاريكي عادت كرد.سعي كرد جايي را براي خواب پيدا كند ولي در عوض چشمش به چيزهاي ديگري افتاد:يك چوب دستي،چند كتاب جادويي،يك وسيله عجيب كه هري تا به آن روز مثل آن را نديده بود و يك مدال شجاعت كه روي آن نوشته بود:

به پاس زحمات ويژه پتونيا دورسلي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 11:8  توسط هادی | 
فصل1:"آخرین دیدار"

-لا....لا....لا ... لا... یا ...ها... ها...

این صدای عمو ورنون بود که دوباره داشت در حمام آواز می خواند.گویی فکر می کرد که بهترین صدای دنیا را داراست.همه غیر از هری از آواز او تعریف می کردند ولی هری دوست داشت که یک دانه بارنابات با طعم ان دماغ را بخورد ولی الآن آنجا نباشد.همان طور که در عین غیر ممکن بودن سعی می کرد روی کتاب "هزار نشانه هزار جادو" تمرکز کند به خوابی که دیشب دیده بود نیز فکر می کرد.در آن خواب دیده بود که دامبلدور به پریوت درایو آمده تا او را با خود ببرد.هری در ذهن خود دوباره صحنه مرگ دامبلدور را تصور کرد و اشک هایی از صورتش فرو ریخت.او بار دیگر قول خود را که گفته بود دیگر به مرگ دامبلدور فکر نکند شکسته بود.تصمیم گرفت بیشتر روی آن کتاب تمرکز کند ولی نمی توانست.کتاب را به گوشه ای ازاتاق انداخت و منتظر هدویگ شد.او از دیشب که به شکار رفته بود دیگر برنگشته بود.در این فکرها بود که ناگهان خاله پتونیا با حالتی شتاب زده به داخل اتاق آمد.

-هری.هی با تو ام!کجایی؟

-هان.من...هیچی.چی شده؟

-ببین چی می گم.دوست ورنون می خواد بیاد اینجا.اون خیلی آدم مهمی.من از تو می خوام یعنی بهت دستور می دم از اتاقت پاتو بیرون نزاری.حتی اگه خواستی بری دستشویی.فهمیدی؟

هری دیگر به این رفتار دورسلی ها عادت کرده بود و به علامت تایید سرش را تکان داد.اصلا" این آرزویش بود که دورسلی ها را برای مدتی نبیند.

-بو....مب

-هدویگ!

هری چنان بلند فریاد زد که خودش هم از صدای خود وحشت کرد.ولی چاره ای نداشت چون هدویگ به طرز بدی با شیروانی خانه بر خورد کرده بود.هری در دل آرزو می کرد که اتفاق بدی نیافتاده باشد.سریع خود را به لبه پنجره رساند و به دنبال هدویگ بر روی زمین گشت.ولی هیچ اثری از او نبود.در عوض ماشین مهمان عمو ورنون را دید که در جلوی خانه پارک شده بود.این بدین معنا بود که هری نمی توانست به بیرون برود و به دنبال جغدش بگردد.ولی ناگهان فکری از خاطرش گذشت.فکری که خیلی جسورانه و خطرناک بود.چاره ای نداشت باید آن را عملی می کرد.پنجره را باز کرد.تا زمین تقریبا" ۱۵ متر ارتفاع بود.بر روی لبه پنجره رفت و سعی کرد جای پایی برای خود پیدا کند.با این که این کار خیلی سخت بود توانست آن را انجام دهد.خود را شتابان به جایی رساند که حدس می زد هدویگ آنجا باشد.او را در حالی پیدا کرد که آرام به خود می پیچید و با دیدن هری سعی کرد که بر روی دستش بنشیند.ولی نمی توانست.هری معطل نکرد و او را از روی زمین بلند کرد و در آغوش کشید.

-هی پسر!تو که منو ترسوندی.

هدویگ هو هو آرامی کرد.در همین حین مهمان خانه دورسلی ها در جلوی هری ظاهر شد و با دیدن هری- که خود برای تعجب کردن یک مشنگ کافی است-و آن جغد سفید فام ناگهان جا خورد.عمو ورنون داشت یه تدریج سرخ می شد.هری حدس می زد که چقدر در این لحظه او عصبانی است.

-خب آقای شهردار واقعا" از دیدنتون خوشحال شدم.

این حرف را عمو ورنون زد تا بلکه بتواند توجه مرد را از آن صحنه به خود جلب کند.

-اوه من هم همین طور و در ضمن غذای فوق العاده ای بود مادام پتونیا.

-ممنونم آقا.

خاله پتونیا تعظیم کوتاهی کرد و با حالتی معنا دار به هری فهماند که گورش را از آنجا گم کند.هری هم تنها همین را می خواست و به سرعت از آنجا دور شد.در هنگامیکه شهردار می خواست سوار خودرویش شود از عمو ورنون پرسید:

-این پسر که از خانواده شما نبود؟

-معلومه که نبود.من اصلا" او را نمی شناختم.

هری در کنجی مخفی شده بود و حرف های آنها را می شنید.ولی برایش اصلا" اهمیت نداشت که آنها چه می گویند.در آن لحظه فقط به هدویگ فکر می کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 12:55  توسط هادی |